دانلود داستان کوتاه فرهنگ غلط

دانلود داستان کوتاه فرهنگ غلط  این داستان زندگی دخترانی را روایت می‌کند که قضاوت نابجای مردم باعث تباه شدن زندگیشون شده…همه چیز طبق خواسته اون پیش می‌رفت. من بودم که همیشه کوتاه می‌اومدم چون دوستش داشتم‌. احساس کردم دو ستم نداره، دیگه اون پرهام سابق نیست‌ که جونش برام در می‌رفت.

داستان کوتاه های دیگر ما:

امروزم سر خرید خونه جدید بحثمون شد. خودش قولنامه کرده بود به من خبر نداده بود.

حق داشتم ناراحت بشم ولی اون مثل من فکر نمی‌کرد. با حقایقی که مثل پتک رو سرم فرود

اومد تو آشپزخونه، ادامه دادن این زندگی با پرهام رو جایز ندونستم. طلاق به نعف من خواهد بود نه پرهام.

با صدای بوق ماشین‌ها به خودم اومدم و دنده رو جا به جا کردم و تیک اف به سمت خونه اقاجون اینا.

زنگ قدمی و زوار در رفته خونه آقاجون رو زدم‌ و منتظر شدم جواب بدن.

صدای خانوم جون رو شنیدم:

کیه؟ منم ترانه خانوم جون. با لحن مهربونی گفت: بیا تو دخترم.

سر و وضعم رو درست کردم و رفتم داخل. از حوض کوچک وسط حیاط گذشتم

و خودم رو انداختم تو بغل نرم و تپل خانوم جون!

بعد از سلام و احوال پرسی وارد خونه شدیم. راستش من پدر و مادر نداشتم.

تو زلزله از دستشون دادم. زلزله کرمانشاه. وقتی زلزله اومد با پرهام نامزد بودم.

بعدشم که خونه خانوم جون و اقا جون بودم تا رفتم تو خونه پرهام.

دوتا قالی دست بافت خانوم جون، تو پذیرایی بود و یه تلوزیون کوچک

و تابلو‌های نقاشی کار دست اقا جون وقتی جوون بود.

پشتی‌های مهره دوزی شده که همش کار دست خانوم جون بود، دور تا دور اتاق رو پوشانده بود.

هیچ وقت از این محل نمی‌رفتن، از وقتی ازدواج کردن اینجا بودند. از مادر اقاجون

به اقاجون به ارث رسیده اینجا.

منبع:یک رمان

این مطلب را به اشتراک بگذارید