دانلود رمان منو اذیت نکن

دانلود رمان

 

داستان زندگی دختری بنام آسو رو توسط دختری بنام نیلوفر به نمایش میزاره،زندگی و سرنوشت تلخ دختری که تو سن دوازده سالگی درحالیکه رنج زیادی از پدر و مادر ناتنی اش میکشید،چالش ها و اتفاقات تلخ زیادی در زندگی  دختر غصه ما اتفاق می افته و تا پایان رمان همراه باشید و ببینید عاقبت انسان های پست و پلید که با دل سیاه انسان هارو آزار میدن چگونه خواهد بود….و آیا آسو میتونه از پس این مشکلات بربیاد یا زندگی اونو از پا درمیاره

مامان خنده ای کرد و لیوانشو دوباره برداشت و رو به من گرفت و گفت

-برو یه چایی دیگه برام بریز منم برات تعریف میکنم.

با خوشحالی لیوانو از دستش قاپیدم و گوشامو تیز کردم برای شنیدن قصه ،قصه ی دختری بنام آسو که بقول سهراب چهره اش عین نقاشی زیبا و سرنوشتش مثل رنگ چشمهاش سیاه.

مامان به گوشه ای زل زد و شروع کرد به گفتن:

-از وقتی آمنه خانم مادر آسو مرد،آسو هم همراهش مرد .سرنوشت آسو و خوشبختی آسو رو با خودش برد .

وقتی آمنه خانم زنده بود آسو همه چی داشت،خوشبخت بود، خوشحال بود .

بابای مهربونش اقا یوسف دست کمی از مادرش نداشت، مردی مهربون و صبور که آسو رو مثل گل بزرگ کرده بودن و تمام دار و ندارشون آسو بود .

آسو خوشبخت بود هیچی کم نداشت چیزی از زندگی نمیخواست اما اون اتفاق تلخ که مرگ مادرش بود همه چیو عوض کرد.

دستانم هنوز داشت میلرزید. انگار تمام رعشه و لرزه های زندگی در بدن من ارتعاش داشتند. صورتم از عصبانیت داغ شده بود و چشانم از ناراحتی خیس.

هیچکس دلیل ناراحتی مرا نمیفهمید‌. حتی ننه گلباجی مادر بزرگم ،که مادرِ مادرم میشد ،آن موقع که پدر میخواست زن بگیرد و من مخالف بودم،دلیل مخالف بودنم و دلخور بودنم را نمیفهمید و سعی در راضی کردنم داشت‌. او میگفت

-خب ننه پدرت حق دارد، بالاخره او هم مرد است و نیاز به سر و سامان دارد. حق دارد بخواهد زن بگیرد، تازه آنطور توهم یکی بالاسرت هست و میتواند از تو نگه داری کند.

اما ننه گلباجی اصلا نمیدانست با این حرفش و با قانع کردن من آن زمان، چه سرنوشت بدی را برایم رقم زد و چقدر بدبختم کرد.

سهیلا همان زنی بود که پدر دو سال بعد مرگ مادرم بالای سرم اورد.

سهیلایی که بویی از انسانیت نبرده بود و مرا کرده بود نوکر خودش،حتی وقتی شکایتش را پیش پدر میبردم،توجهی نمیکرد و همه ی حق را به سهیلا می داد‌.

بعد از مرگ مادرم پدرم هیچوقت آن پدر همیشگی نشد؛

عصبی شد،بد عنق و خشمگین شد .حتی چندبار هم زیر دستش کتک حسابی خوردم که اگر ننه گلباجی نبود خدا میدانست چقدر از غصه دق میکردم .

از وقتی آن زن وارد زندگیمان شد همه چی بدتر شد ،حتی ننه گلباجی هم دیگر کاری از دستش برنمیامد.

سهیلا از یک طرف و پدرم از یک طرف. فقط اجازه داشتم هفته ای یکبار خانه ی ننه گلباجی بروم و تمام درد ها و بدبختی هایم را به او بگویم و جای کبودی ها و سوختگی های بدنم توسط سهیلا و بابا و در زیر زمین انداختن گه گدار من توسط سهیلا را سرش خالی کنم.

زندگی عجیب بامن بد ساخته بود. امروز هم بخاطر نیم ساعت بیشتر ماندن پیش ننه گل باجی میله های داغی را که سهیلا روی بدنم گذاشته بود نوش جان کردم.

این مطلب را به اشتراک بگذارید